<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>منتظر</title>
		<link>https://montazer1.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://montazer1.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>احوال روزگار</title>
			<link>https://montazer1.kowsarblog.ir/احوال-روزگار-1</link>
			<pubDate>17:38:00 +0330 جمعه، 5 مهر 1398</pubDate>			<dc:creator>رحيم نژاد</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">822126@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;یا مهدی ادرکنی:&lt;br /&gt;
یک شب به هوای طلب فوت و فن شعر&lt;br /&gt;
رفتم شب شعری منِ استاد ندیده&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تا این که از این راه شود شعر تَر من&lt;br /&gt;
مطلوب دل و دیده ی اصحاب جریده&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دیدم چه مراعات نظیری است در آنجا&lt;br /&gt;
داخل شدم و حیرت من گشت عدیده&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مردان همگی پاچه ی شلوار تفنگی&lt;br /&gt;
زن ها همگی مانتوی پندار دریده&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بر بینی شان تیغ عمل خورده و لب ها&lt;br /&gt;
بوتاکس شده همچو انار ترکیده&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من غرق تفکر شده بودم که به ناگاه&lt;br /&gt;
آهو بره ای همچو گل شاخه بریده&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با نیّت بد زد به دلم چشمک نابی&lt;br /&gt;
گفتم: برو ای شاعره ی خیر ندیده&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از سوی دگر هلهله برخاست به ناگاه&lt;br /&gt;
گفتم چه شده؟ - حضرت استاد رسیده&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آمد به جلو البته بر دوش مریدان&lt;br /&gt;
استاد که در نوع خودش بود پدیده&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از مرتبه ی زلف، زده طعنه به گوریل&lt;br /&gt;
پیش از جلسه شصت گرم شیره کشیده&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می شد به یقین گفت که در مملکت شعر&lt;br /&gt;
یک تپّه نمانده است که بر آن نپریده!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;القصه نشستیم در آن جمع، ولیکن&lt;br /&gt;
زان خیل ندیدیم کسی صاحب ایده&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ترس من از این بود و یقین داشتم این را&lt;br /&gt;
کاین عقده بدل میشود آخر به عقیده&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از آن طرف محفل یک دفعه به پا خاست&lt;br /&gt;
قرتی بچه ای لاغرک و رنگ پریده&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مویش فشن و دور سرش را زده با تیغ&lt;br /&gt;
چون مرتع سبزی که در آن گاو چریده!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بالای تریبون شد و آنگاه چنین خواند:&lt;br /&gt;
طرفه غزلی - گرچه خودش گفت: قصیده! -&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«ای یار وفا کرده و پیوند بریده&lt;br /&gt;
این بود وفاداری و عهد تو ندیده؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در کوی تو معروفم و از روی تو محروم&lt;br /&gt;
گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من داد زدم: آی عمو! شعر ز سعدی است&lt;br /&gt;
پیچید به خود مثل یکی مارگزیده:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتا که شکایت کنم از دزدی سعدی!&lt;br /&gt;
بر صورت او هم بزنم چند کشیده!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: دهدت عقل، خدا، زد به ملاجم&lt;br /&gt;
رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;عباس احمدی&lt;br /&gt;
?  ☘  ?  ☘  ?  ☘  ?&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://montazer1.kowsarblog.ir/احوال-روزگار-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یا مهدی ادرکنی:<br />
یک شب به هوای طلب فوت و فن شعر<br />
رفتم شب شعری منِ استاد ندیده</p>

<p>تا این که از این راه شود شعر تَر من<br />
مطلوب دل و دیده ی اصحاب جریده</p>

<p>دیدم چه مراعات نظیری است در آنجا<br />
داخل شدم و حیرت من گشت عدیده</p>

<p>مردان همگی پاچه ی شلوار تفنگی<br />
زن ها همگی مانتوی پندار دریده</p>

<p>بر بینی شان تیغ عمل خورده و لب ها<br />
بوتاکس شده همچو انار ترکیده</p>

<p>من غرق تفکر شده بودم که به ناگاه<br />
آهو بره ای همچو گل شاخه بریده</p>

<p>با نیّت بد زد به دلم چشمک نابی<br />
گفتم: برو ای شاعره ی خیر ندیده</p>

<p>از سوی دگر هلهله برخاست به ناگاه<br />
گفتم چه شده؟ - حضرت استاد رسیده</p>

<p>آمد به جلو البته بر دوش مریدان<br />
استاد که در نوع خودش بود پدیده</p>

<p>از مرتبه ی زلف، زده طعنه به گوریل<br />
پیش از جلسه شصت گرم شیره کشیده</p>

<p>می شد به یقین گفت که در مملکت شعر<br />
یک تپّه نمانده است که بر آن نپریده!</p>

<p>القصه نشستیم در آن جمع، ولیکن<br />
زان خیل ندیدیم کسی صاحب ایده</p>

<p>ترس من از این بود و یقین داشتم این را<br />
کاین عقده بدل میشود آخر به عقیده</p>

<p>از آن طرف محفل یک دفعه به پا خاست<br />
قرتی بچه ای لاغرک و رنگ پریده</p>

<p>مویش فشن و دور سرش را زده با تیغ<br />
چون مرتع سبزی که در آن گاو چریده!</p>

<p>بالای تریبون شد و آنگاه چنین خواند:<br />
طرفه غزلی - گرچه خودش گفت: قصیده! -</p>

<p>«ای یار وفا کرده و پیوند بریده<br />
این بود وفاداری و عهد تو ندیده؟</p>

<p>در کوی تو معروفم و از روی تو محروم<br />
گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده»</p>

<p>من داد زدم: آی عمو! شعر ز سعدی است<br />
پیچید به خود مثل یکی مارگزیده:</p>

<p>گفتا که شکایت کنم از دزدی سعدی!<br />
بر صورت او هم بزنم چند کشیده!</p>

<p>گفتم: دهدت عقل، خدا، زد به ملاجم<br />
رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده!</p>

<p>عباس احمدی<br />
?  ☘  ?  ☘  ?  ☘  ?</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://montazer1.kowsarblog.ir/احوال-روزگار-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://montazer1.kowsarblog.ir/احوال-روزگار-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://montazer1.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=822126</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>#چی شد طلبه شدم</title>
			<link>https://montazer1.kowsarblog.ir/چی-شد-طلبه-شدم-44</link>
			<pubDate>22:17:00 +0330 پنجشنبه، 25 آبان 1396</pubDate>			<dc:creator>رحيم نژاد</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">559780@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;padding-right: 30px;&quot;&gt;داشتم برای کنکور اماده می شدم بار اول که کنکور دادم خوب نیاوردم میخواستم از تربیت معلمی اسمم دربیاد البته برا من فرقی نداشت که رتبم خوب بشه یانه فقط میخواستم برم دانشگاه ولی شوهرم گفته بود اگه از تربیت معلمی اسمت در نیاد نمیزارم بری دانشکاه برا همین سفت وسخت نشسته بودم واسه کنکور درس میخوندم،تو امتحانات اخر پیش دانشگاهی ازدواج کرده بودم شاگرد زرنگی بودم ولی امتحانات پیش دانشگاهی رو به زور قبول شدم.یادمه بار اول که میخواستم برم مهمونی خونه پدر شوهرم چادر نداشتم بپوشم چادر دختر داییم رو گرفتم پوشیدم اونم نازک بود ولی دیگه مجبور بودم چون خانواده شوهرم میخواستن چادر بپوشم شوهرم اصرار نداشت چادر بپوشم می گفت فقط حجابتو رعایت کن وکاری که باعث می شه شخصیتت خرد بشه نکن منم به خاطر احترام به خانواده ش چادر پوشیدم ولی با اینکه چادر می پوشیدم ارایش ملایمی هم میکردم لباسای تنگ هم میپوشیدم چون اینجوری عادت کرده بودم حجاب برام معنایی نداشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;padding-right: 30px;&quot;&gt;بعدا مادرم یه چادربرام  دوخت که پارچشو از مشهد اورده بودن یادم نیس کی از مشهد اورده بودهر کی اورده بود خدا خیرش بده چون ازاون به بعد زندگی من عوض شدیه جورایی احساس ارامش بهم میداد دیگه چندان ارایش هم نمیکردم وقتی ارایش میکردم که بیرون برم خجالت میکشیدم البته این احساسات دوسه ماه بعداز ازدواج بهم دست میداد ،بااینکه داشتم برا کنکور درس میخوندم اما احساس پوچی میکردم انگاری دلم چیزی دیگه ای میخواست که اروم بشه هدفم معلوم نبود دیگه دانشگاه برام جذاب نبود .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;padding-right: 30px;&quot;&gt;اسم حوزه رو تاحالا از کسی نشنیده بودم اصلا نمیدونستم چه جور جاییه حدودا اواخر اسفند بود که یه اعلامیه از ثبت نام حوزه جلو مصلا دیدم ازاینور واونور پرس وجو کردم یه چیزایی دستگیرم شد طوری دنبال کاراش بودم که برا خودم هم جالب بود نمیدونستم چراانقد مشتاقم بدونم حوزه چه جور جاییه.یه احساس خوش ایندی داشتم حس میکردم یکی داره منو هل میده تو این راه وهرچه هم بهش نزدیک میشم ارامش تمام وجودمو میگیره.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;padding-right: 30px;&quot;&gt;تااینکه تصمیم گرفتم برم ثبت نام کنم،با شوهرم رفتیم،شوهرم موند پشت در من رفتم تو دیدم کسی نیست نگو وقت نماز ظهره همه رفتن نماز یه نفر مونده بود پایین بعد سلام واحوالپرسی شرایط ثبت نام رو ازش پرسیدم یه رمز بهم دادبعد اومدم بیرون باخوشحالی شوهرم که چهره ی خندان منو دید خندید گفت به ارزوت رسیدی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;padding-right: 30px;&quot;&gt;دیگه کنکوررو گذاشتم زمین فقط فکرو ذهنم حوزه بود،اون خانم بهم گفته بود اول تحقیق میکنن وهمچنین براساس معدلت مرحله ی اول میگن قبول شدی یانه.اگه قبول بشی ازت مصاحبه میکنن از اونم که قبول شدی میای حوزه،حالا من نشسته بودم تا نتایج مرحله ی اول رو بگن دقیق نمیدونم کی بود ولی وقتی پیام اومد که میای برای مصاحبه داشتم از ذوق سکته میکردم،قبل از اینکه برم مصاحبه بین خودم وخدا یه قرار گذاشتم اینکه تومصاحبه هر چه ازم پرسیدن راستشو بگم حتی اگه از مصاحبه قبول هم نمیشدم چون نمیخواستم بادروغ وارد حوزه بشم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;padding-right: 30px;&quot;&gt;بالاخره وقت مصاحبه رسید دوتا خانم خوش چهره ونورانی بودن که به دلم نشستن انگاری مادر بودن برامن دلسوز ومهربون یکم استرس داشتم ولی حرفامو از ته دل براشون گفتم وعین واقعیت شاید حرفایی که من میزدم واونا ازم میپرسیدن باعث میشد از مصاحبه رد بشم ولی به همشون راستشو گفتم دروغ رو قاطی حرفام نکردم،از اتاق مصاحبه بیرون اومدم خیلی اروم شده بودم حس میکردم به خدا نزدیک شدم اولین بارم بود حرفام بوی دروغ نمیداد واز ته دل بود خداروشکر کردم، حتی اگه اسمم درنمیومد هم باز من بلد شده بودم چه جوری باید به خدا نزدیک بشم ورضایت خدا تو چه کاراییه.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;padding-right: 30px;&quot;&gt;از مصاحبه هم قبول شدم این لطف خداوند بود که من راه درست را انتخاب کنم وحالا سه ساله که توحوزه دارم درس میخونم البته درس زندگی،زنگی من از این رو به اون روشد مفهوم زندگی رو تو حوزه یاد گرفتم مخصوصا هدف از زندگی رو فهمیدم واین به من امید مضاعف داد اگر مشکلات هم از سرم بریزه باز امید دارم میدونم یکی حواسش بهم هس وبهم کمک میکنه ،خدایا شکرکه این نعمت رو بهم عطا کردی از همه مهم تر  آرامشو نصیبم کردی ،خدایا به حق مادرم فاطمه زهرا این آرامش را به همه عطا کن،الهی آمین.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://montazer1.kowsarblog.ir/چی-شد-طلبه-شدم-44&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="padding-right: 30px;">داشتم برای کنکور اماده می شدم بار اول که کنکور دادم خوب نیاوردم میخواستم از تربیت معلمی اسمم دربیاد البته برا من فرقی نداشت که رتبم خوب بشه یانه فقط میخواستم برم دانشگاه ولی شوهرم گفته بود اگه از تربیت معلمی اسمت در نیاد نمیزارم بری دانشکاه برا همین سفت وسخت نشسته بودم واسه کنکور درس میخوندم،تو امتحانات اخر پیش دانشگاهی ازدواج کرده بودم شاگرد زرنگی بودم ولی امتحانات پیش دانشگاهی رو به زور قبول شدم.یادمه بار اول که میخواستم برم مهمونی خونه پدر شوهرم چادر نداشتم بپوشم چادر دختر داییم رو گرفتم پوشیدم اونم نازک بود ولی دیگه مجبور بودم چون خانواده شوهرم میخواستن چادر بپوشم شوهرم اصرار نداشت چادر بپوشم می گفت فقط حجابتو رعایت کن وکاری که باعث می شه شخصیتت خرد بشه نکن منم به خاطر احترام به خانواده ش چادر پوشیدم ولی با اینکه چادر می پوشیدم ارایش ملایمی هم میکردم لباسای تنگ هم میپوشیدم چون اینجوری عادت کرده بودم حجاب برام معنایی نداشت.</p>
<p style="padding-right: 30px;">بعدا مادرم یه چادربرام  دوخت که پارچشو از مشهد اورده بودن یادم نیس کی از مشهد اورده بودهر کی اورده بود خدا خیرش بده چون ازاون به بعد زندگی من عوض شدیه جورایی احساس ارامش بهم میداد دیگه چندان ارایش هم نمیکردم وقتی ارایش میکردم که بیرون برم خجالت میکشیدم البته این احساسات دوسه ماه بعداز ازدواج بهم دست میداد ،بااینکه داشتم برا کنکور درس میخوندم اما احساس پوچی میکردم انگاری دلم چیزی دیگه ای میخواست که اروم بشه هدفم معلوم نبود دیگه دانشگاه برام جذاب نبود .</p>
<p style="padding-right: 30px;">اسم حوزه رو تاحالا از کسی نشنیده بودم اصلا نمیدونستم چه جور جاییه حدودا اواخر اسفند بود که یه اعلامیه از ثبت نام حوزه جلو مصلا دیدم ازاینور واونور پرس وجو کردم یه چیزایی دستگیرم شد طوری دنبال کاراش بودم که برا خودم هم جالب بود نمیدونستم چراانقد مشتاقم بدونم حوزه چه جور جاییه.یه احساس خوش ایندی داشتم حس میکردم یکی داره منو هل میده تو این راه وهرچه هم بهش نزدیک میشم ارامش تمام وجودمو میگیره.</p>
<p style="padding-right: 30px;">تااینکه تصمیم گرفتم برم ثبت نام کنم،با شوهرم رفتیم،شوهرم موند پشت در من رفتم تو دیدم کسی نیست نگو وقت نماز ظهره همه رفتن نماز یه نفر مونده بود پایین بعد سلام واحوالپرسی شرایط ثبت نام رو ازش پرسیدم یه رمز بهم دادبعد اومدم بیرون باخوشحالی شوهرم که چهره ی خندان منو دید خندید گفت به ارزوت رسیدی؟</p>
<p style="padding-right: 30px;">دیگه کنکوررو گذاشتم زمین فقط فکرو ذهنم حوزه بود،اون خانم بهم گفته بود اول تحقیق میکنن وهمچنین براساس معدلت مرحله ی اول میگن قبول شدی یانه.اگه قبول بشی ازت مصاحبه میکنن از اونم که قبول شدی میای حوزه،حالا من نشسته بودم تا نتایج مرحله ی اول رو بگن دقیق نمیدونم کی بود ولی وقتی پیام اومد که میای برای مصاحبه داشتم از ذوق سکته میکردم،قبل از اینکه برم مصاحبه بین خودم وخدا یه قرار گذاشتم اینکه تومصاحبه هر چه ازم پرسیدن راستشو بگم حتی اگه از مصاحبه قبول هم نمیشدم چون نمیخواستم بادروغ وارد حوزه بشم.</p>
<p style="padding-right: 30px;">بالاخره وقت مصاحبه رسید دوتا خانم خوش چهره ونورانی بودن که به دلم نشستن انگاری مادر بودن برامن دلسوز ومهربون یکم استرس داشتم ولی حرفامو از ته دل براشون گفتم وعین واقعیت شاید حرفایی که من میزدم واونا ازم میپرسیدن باعث میشد از مصاحبه رد بشم ولی به همشون راستشو گفتم دروغ رو قاطی حرفام نکردم،از اتاق مصاحبه بیرون اومدم خیلی اروم شده بودم حس میکردم به خدا نزدیک شدم اولین بارم بود حرفام بوی دروغ نمیداد واز ته دل بود خداروشکر کردم، حتی اگه اسمم درنمیومد هم باز من بلد شده بودم چه جوری باید به خدا نزدیک بشم ورضایت خدا تو چه کاراییه.</p>
<p style="padding-right: 30px;">از مصاحبه هم قبول شدم این لطف خداوند بود که من راه درست را انتخاب کنم وحالا سه ساله که توحوزه دارم درس میخونم البته درس زندگی،زنگی من از این رو به اون روشد مفهوم زندگی رو تو حوزه یاد گرفتم مخصوصا هدف از زندگی رو فهمیدم واین به من امید مضاعف داد اگر مشکلات هم از سرم بریزه باز امید دارم میدونم یکی حواسش بهم هس وبهم کمک میکنه ،خدایا شکرکه این نعمت رو بهم عطا کردی از همه مهم تر  آرامشو نصیبم کردی ،خدایا به حق مادرم فاطمه زهرا این آرامش را به همه عطا کن،الهی آمین.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://montazer1.kowsarblog.ir/چی-شد-طلبه-شدم-44">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://montazer1.kowsarblog.ir/چی-شد-طلبه-شدم-44#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://montazer1.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=559780</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
